https://www.shohada.org/index.php/fa/shahid/content/277481

شناسه خبر: 277481
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۴:۳۴

محبوبيت شهيد نزد ديگران

راوی حسن ربانی: در شهرستان فردوس یک دکتری داشتیم بنام آقای مرتضوی ، ایشان اهل سبزوار بود ودر سال های اول انقلاب آقای دکتر مرتضوی در مسجد میرزای فردوس به نمازمی ایستند ومردم به ایشان اقتدا می کردند ، وهمة مردم فردوس ایشان را قبول داشتند یک بار ایشان به سپاه آمدند وبه من گفتند : آقای ربانی با شما یک کار خصوصی دارم ، بنده کنار ایشان نشستم آقای فریدون زال هم بودند آقایدکتر مرتضوی گفتند : من پسر ندارم ، اما خداوند به من چند تا دختر داده است یکی از آنها ، وقت ازدواجش است من علاقه دارم که یکی از بچه های بسیج فردوس داماد من بشود ، می خواهم با شما مشورت کنم شمایکی ازاین جوانها را معرفی کنید . بنده گفتم : شما این جوانها را می شناسی کدام یک ازاینها مورد نظرتان است . آقای دکتر گفت : من به آقای مهدی صبوری خیلی علاقه دارم ، من از خداوند چند تا داماد خوب خواسته ام می خواهم اولش همین آقای صبوری باشد شما لطف کنید با ایشان صحبت کنید . بعد بنده به همرا ه آقای زال با مهدی آقا صحبت کردیم مهدی آقا خندید وگفت : آقای ربانی خودت گرفتار هستی می خواهی ما را هم گرفتار کنی؟ چه نقشه ای برای من کشیده ای؟ آن موقع من خودم یک دختر 6 ماهه داشتم که مهدی آقا علاقه زیادی به این دختر داشتند. همیشه به من می گفتند: من باید صبر کنم تا داماد خودت بشوم، خلاصه وقتی زیاد با او صحبت کردم بالاخره راضی شد. من خبر آن را به آقای دکتر مرتضوی دادم ایشان بسیار خوشحال شدند و از خوشحالی سجده شکر به جا آوردند آقای دکتر مرتضوی گفتند: شما خودت مأمور هستی که بروی سبزوار و با خانواده من صحبت کنی، بنده به همراه آقای زال به سبزوار رفتیم و با خانواده ایشان در میان گذاشتیم. خانواده ایشان خیلی خوشحال شدند و گفتند: هر چه خود آقای دکتر صلاح می داند، خلاصه قرار شد که ایشان نیز به فردوس بیایند و مجلس را در مسجد میرزای فردوس برگزار کنیم. چند شب مانده به مجلس عقد ایشان یک شب منزل بودم، شهید صبوری آمد آنجا و به من گفت: حاج آقا من می خواهم بروم جبهه، بنده به شوخی به ایشان گفتم: چه شده خیلی عجله داری، می خواهی زودتر مجلس بگیریم؟ ایشان گفت: نه حاج آقا، چند ساعت پیش از مشهد زنگ زده اند و مرا خواسته اند و من فردت صبح باید بروم، بنده گفتم: مهدی آقا شما صبر کن که مراسم را بگیریم، بعد شما برو و هر چه اصرار کردم ایشان قبول نکردند، و گفتند: اگر برگشتم تسلیم شما هستم، و حتماً مجلس می گیریم. از بنده خداحافظی کردند و با چند تن از بچه های دیگر عازم شدند و عملیات بعد از اینکه برادر علیمردانی شهید می شوند ایشان مسؤولیت فرماندهی را به عهده می گیرند و در حین درگیری به درجه رفیع شهادت نائل می آیند، بعد از اینکه خبر شهادتش را آوردند ، من خیلی ناراحت شدم ، خانوادة آقای مرتضوی نیز از شنیدن خبر شهادت ایشان ناراحت بودند آقای دکتر گفتند : مثل اینکه ما لیاقت نداشتیم که مهدی آقا با خانوادة ما محرم شود .