اولین اعزام
به روایت از عذرا دلبری : اوایل جنگ برای اعزام به جبهه ثبت نام می کردند اسم محمد رضا در هنگام قرائت اسامی خوانده شده ولی در عوض اسم یکی از دوستانش را برای اعزام به جبهه خواندند محمد رضا به دوستش پیشنهاد کرد که با نام او به جبهه برود و او به این طریق به نام دوستش اعزام جبهه شد . روزی که قرار بود به جبهه برود به خانه ما آمد که برای رفتن به جبهه از من خداحافظی کند من به او گفتم تو تازه ازدواج کرده ای و حالا وقت رفتن تو نیست او گفت: نه من به جای دوستم می خواهم به جبهه بروم سپس ما هم به خانه رفتیم تا لباسهایش را برای عزیمت به جبهه بردارد . که خله با دیدن این وضعیت شروع به گریه کرد سپس محمدرضا رو به من کرد و گفت: خواهر یک کاغذ و قلم به من بده می خواهم وصیت نامه ام را بنویسم من به او کاغذ و قلم دادم و او هم در کنار درب ایستاد و وصیت نامه اش را نوشت و به جبهه رفت .
ثبت دیدگاه