عشق به جهاد
به روایت از عبداکریم امینی : روزهای آخر مرخصی آقای عاقبتی بود و ایشان قصد داشت دوباره به منطقه اعزام شود. نمی دانم پدرش بود یا مادرش که به محل کار ایشان آمده بود و می گفت:«اگر فرج الله می خواست به جبهه برود، شما توصیه کنید که مرخصی اش را تمدید کنند. چون زایمان همسرش نزدیک است مدتی بماند تا فرزندش را ببیند و بعداً اگر مایل داشت برود. آقای عاقبتی را خواستم و گفتم:« برادر من، والدینت تشریف آوردند و تقاضا کردند که به هر حال شما یک مدتی بمانید تا همسرتان زایمان کند و شما فرزندت را ببینی و بعد اگر تمایل داشتی به جبهه بروی. هر چه اصرار کردم فایده ای نداشت. گفت:«نه، من می روم و خبرش را بعداً می شنوم و اگر عمرم کفایت کرد برمیگردم و فرزندم را می بینم. به حرف ما گوش نداد و گفت:«مرخصی ام تمام شده. مأموریت دارم باید حتماً آنجا حضور پیدا کنم و کارهایی را که به من محول شده، انجام دهم.
ثبت دیدگاه