https://www.shohada.org/index.php/en/node/314428

شناسه خبر: 314428
2022-3-12 03:34

عشق به ائمه اطهار

راوی شمسی جانفزا: به خاطر دارم کمال به آپاندیش بسیار شدیدی مبتلا بود و عفونت به کلی در داخل شکم پخش شده بود .ایشان را به بیمارستان منتقل می کنند . وقتی دکترها می خواستند او را عمل کنند گفتند کاری از دست ما بر نمی آید و عفونت به کلی در بدن ایشان پخش شده است . به دنبال این قضیه همان شب کمال به آقا امام زمان (عج) متوسل می شود و می گوید آقا من دوست ندارم که به این شکل بمیرم و می خواهم در راهی که انتخاب کردم به شهادت برسم و در عالم خواب آقا امام زمان را می بیند که می گوید چه شده چرا فریاد می زنی ؟ کمال می گوید آقا به هر حال وضعیت من به این شکل است و دوستانم در جبهه منتظر من هستند و نمی خواهم به این شکل بمیرم . آقا دستی به شکمش می زند و می گوید بلند شو پسرم خوب شدی و مشکل خاصی نداری . کمال نگفت : نه همه دکترها مرا جواب کردند و گفتند که شما چند روز دیگر بیشتر زنده نیستید من از کجا بدانم خوب شدم ؟ آقا می گویند وقتی که بیدار شوی زیر سرت یک شال سبز می گذارم اگر شال را دیدی بدان که خوب شده ای . بلافاصله از خواب بیدار شد و زیر بالش را نگاه می کند و یک شال سبز رنگ را می بیند . نزدیک ساعت 2 نصف شب بود که سر و صدایی به پا کرد و در بیمارستان راه می رفت . همه پرستارها و دکترها آمدند و گفتند چه خبر شده است ؟ گفت : من شفا پیدا کردم . هیچ کس باور نمی کرد وقتی که آزمایش و بررسی کردند گفتند : هیچ آثاری از عفونت در شکم نیست و ایشان را همان روز مرخص کردند و از همانجا مجددا به جبهه بازگشت .