https://www.shohada.org/fa/shahid/content/282473

شناسه خبر: 282473
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۸:۱۶

امور خیر و عام المنفعه

به روایت از زهره زادپور : یادم می آید از زمانی که مجرد بودم، یک روز که در خانه نشسته بودیم خواهر کوچکم که 3یا 4 سال هم داشت به مادرم گفت:برویم سر خاک داداش محمد دیگر من وخواهرم ناهید به اتفاق مادرم، اول رفتیم قنادی دو جعبه شیرینی گرفتیم بعد از آن حرکت کردیم به سمت بهشت رضا بعد از اندک زمانی رسیدیم آنجا رفتیم سر مزار محمد شیرینی ها را خیرات کردیم وقتی تمام شد خواهرم گفت:من گرسنه ام ، اینقدر بی تابی کرد که از آخر مادرم به او گفت:زود تر می گفتی تا از شیرینی ها بهت می دادم بهشت رضا که خوراکی نداره برات بگیرم (در آن زمان در بهشت رضا هیچ فروشگاه مواد غذایی نبود)در همین حال وهوا بودیم که دیدیم بر روی سنگ قبر برادرم یک تکه نانی است همگی مان تعجب کردیم رفتم نان را برداشتم دیدم که داغ است وعطر وبوی خاصی دارد(بوی خیلی خوشی را داشت)بردم جای مادرم ایشان تعجب زده گفتند: چرا این نان اینقدر داغ است چه بوی خوبی می دهد انگار بهشتی است واز طرف کسی برایمان آوردند،خلاصه نان را دادم به خواهرم واو هم کمی از آن را خورد یادم می آید اینقدر آن نان برکت داشت که هم خواهرم وهم من وهم مادرم ازآن نان خوردیم ولی تمام نشد دیگر مادرم گفت:اگر سیرشده اید بقیه نان را بگذارید سر مزار محمد که یک مستضعف بیاید وآن را بردارد رفتم گذاشتم بعد از چند ثانیه باز هوس کردم یک کمی دیگر آن نان را بخورم هم برگشتم که آن را بردارم دیدم اصلا اثری از آن نان نیست تعجب زده رفتم جای مادرم وبه ایشان گفتم:آیا شما کسی را دیدید که بیاید سر قبر محمد، مادرم متعجب گفت:نه مگر چه طور شده؟ گفتم:تکه نان را که گذاشتم روی سنگ قبر، نیست. مادرم گفت:اگر خودتان نخوردید حتما برادرتان آن را برداشته. من ناراحت شدم آمدم آن طرف نشستم وبا خودم گفتم:یا این نان از طرف برادرم است برای تشکر از اینکه برایش خیرات کردیم ویا از طرف خدااست. خلاصه در همین حال بودم که مادرم صدایم زد حاضر باش که می خواهیم برویم سریعا رفتم قبر ایشان را بوسیدم وخداحافظی کردم بعداز آن همه با هم راهی خانه شدیم.