شناسه: 174239

عشق به جهاد

راوی فاطمه کرابی: محمد رضا چندین بار برای رفتن به جبهه به ستاد محل مراجعه کرده بودکه آنها با اعزام وی موافقت نکرده بودند.یک روز پیش من آمد وگفت :مادرخواهش می کنم در مورد موافقت نکردن مسئولان در رابطه با اعزام من به جبهه وهمسایه ها چیزی نگویی چون خجالت می کشم . وقتی این حرف را شنیدم به ستاد رفتم و گفتم :اگر پسرم را به جبهه نفرستید خون خودم وبچه ام به گردن شماست .آنها گفتند:اگر این طور است خودتان اوراببرید. گفتم :پس شما چکاره اید ،مگر پسر من با بقیه فرق دارد که او را نمی برید ،در همین اثنا مردی که سید هم بود و او را نمی شناختیم به من گفت :نام پسرتان چیست ؟گفتم :محمد رضا کرابی . ایشان گفت :به همراه پسرت به مسجد بیا تا ترتیب اعزام او را به جبهه بدهم . سپس با وساطت وتلاشهای ایشان محمد رضا به جبهه اعزام شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه