سه شنبه 16 شهريور 1389 آن چه مهم است حفظ راه شهداست، يعني پاسداري از خون شهدا، اين وظيفه‌ي اول ماست «مقام معظم رهبري حفظه‌الله»  بروز شده16/09/1387
 
 
 
شهيد محمد بلوکي‌
نام پدر:محمدابراهيم‌ محل تولد:شهرستان نيشابور روستاي فديشه‌
تاريخ تولد:06/10/41 تاريخ شهادت :22/12/63
محل شهادت : منطقه :
مسؤليت :پدافندهوائي‌ شغل :محصل
عضويت : ساير يگان:
گلزار :شهدا کد شهید:6302075
زندگي نامه :
وصيت نامه :
 در بانک تصاویر, کلید واژه: 'بلوکي‌' را جستجو کنید
ليست خاطرات شهيد                                                              تعدادكل خاطرات 8
يكي از همرزمان محمد نقل مي كرد و مي گفت : يك روز در منطقه جنازه يكي از شهداء در خاك عراق جا ماند و هيچ كس جرأت نداشت كه برود و او را بياورد تا اينكه محمد به صورت نيمه خيز رفت و پس از 24 ساعت ...
گوينده :سكينه بلوكي نسبت گوينده :نامشخص
موضوع:شجاعت و شهامت ادامه ...
اولين روزي كه محمد روزه گرفت از پدرش كه در آن زمان چوپان بود تقاضاي يك رأس گوسفند كرد و پدرش نپذيرفت و يك گوسفند را به نام او كرد و همان يك گوسفند كم كم به 30 گوسفند رسيد و براي زندگي ما خيلي ...
گوينده :سكينه بلوكي نسبت گوينده :نامشخص
موضوع:نوجواني و جواني ادامه ...
محمد حدود 7 سال بود يك روز با پدربزرگش به مسجد رفته بود و نماز خوانده بود و اين در حالي بود كه هنوز در خانه نماز نمي خواند. وقتي به خانه آمديم به او گفتم در سر نماز چه مي گويي ؟ گفت : مي گويم ...
گوينده :سكينه بلوكي نسبت گوينده :نامشخص
موضوع:تولد و كودكي ادامه ...
اوايل انقلاب يك شب محمد با دوستانش در روستا به در و ديوار اعلاميه چسبانده بودند صبح روز بعد رئيس پاسگاه آنها را پاره كرده بود و به جلو خانه ما آمده و سر صدا مي كرد و من چون مي دانستم اگر محمد ...
گوينده :سكينه بلوكي نسبت گوينده :نامشخص
موضوع:خاطرات مبارزاتي،سياسي ادامه ...
دو سال بعد از شهادت محمد زماني كه مي خواستيم به سوريه برويم همان شب كه مي خواستيم از ده حركت كنيم نوبت آب گرفتن ما بود . من به يكي از اهالي روستا گفتم: امشب شما زمينهاي ما را آبياري كن . بعد كه ...
گوينده :ابراهيم بلوكي نسبت گوينده :نامشخص
موضوع:كرامات شهداء بعداز شهادت ادامه ...
چند روز پس از تشييع جنازه محمد فردي ناشناس به درب منزل ما آمد و به مادر شهيد گفته بود : روزي كه در نيشابور جنازه محمد را تشييع مي كردند من هم بودم ديدم يك آقايي آمد و كنار من ايستاد و گفت : من ...
گوينده :سكينه بلوكي نسبت گوينده :نامشخص
موضوع:ناظروشاهد بودن شهيد برامور ادامه ...
آخرين مرتبه اي كه محمد مي خواست به جبهه برود . مادرم به او گفت : محمد نرو اگر تو شهيد شدي ما ديگر كسي را نداريم . محمد گفت : مادر كس همه ما خدا ست . اگر من به جبهه نروم روز قيامت برادرم از من مي ...
گوينده :فاطمه بلوكي نسبت گوينده :نامشخص
موضوع:حرمت والدين ادامه ...
آخرين دفعه اي كه محمد را ديدم روز قبل از شهادتش بود . چهره اش بسيار زيبا و نوراني شده ببود به او گفتم : محمد تو موفق شده اي . گفت : نه من همان محمد قبلي هستم .
گوينده :رمضانعلي بلوكي نسبت گوينده :نامشخص
موضوع:تواضع و فروتني ادامه ...
          
 جستجوی سریع
 جستجو

 یکی از هزاران ...
شهيد  علي‌اکبر يزداني‌

 حدیث بیداری
20

 پایگاه های دیگر

 وبلاگ ها
  وبلاگ به ياد شهدا
  وبلاگ نور هزاره
  وبلاگ گمشده هزاره
  وبلاگ کربلاي جبهه ها يادش بخير
  وبلاگ کجائيد ياران
  وبلاگ کانال ماهي
  وبلاگ ويش سرخ