جمعه 19 شهريور 1389 آن چه مهم است حفظ راه شهداست، يعني پاسداري از خون شهدا، اين وظيفه‌ي اول ماست «مقام معظم رهبري حفظه‌الله»  بروز شده16/09/1387
 
 
 
سردار شهيد عبدالحسين‌ برونسي‌
نام پدر:حسين‌علي‌ محل تولد:شهرستان مشهد
تاريخ تولد:03/06/21 تاريخ شهادت :25/12/63
محل شهادت :شرق دجله منطقه :عمليات بدر
مسؤليت :فرمانده‌تيپ‌ شغل :
عضويت : كادر يگان:لشكر 5 نصر
گلزار :بهشت رضا کد شهید:6301990
زندگي نامه : زندگينامه‌ كودكي‌ را كه‌ عصر روز بيست‌ و سوم‌ شهريور ماه‌ هزار و سيصد وبيست‌ و يك‌ صداي‌ گريه‌اش‌ در گلبوي‌ پيچيد عبدالحسين‌ نام‌ نهادند. وقتي‌ در لباس‌ سربازي‌ به‌ روستا آمد مردم‌ از خوشحالي‌ در پوست‌ خودنمي‌گنجيدند. ورود مأمورين‌ اصلاحات‌ ارضي‌ شاه‌ و عدم‌ قبول‌ آب‌ و ملك‌ باعث‌مهاجرتش‌ به‌ شهر مشهد شد. مشاغل‌ متفاوت‌ را آزمود و چون‌ در هر كدام‌شبهه‌اي‌ بود دست‌ به‌ بنايي‌ زد. با ارشادات‌ مقام‌ معظم‌ رهبري‌ با مسايل‌ سياسي‌ آشنا شد و پا در ركاب‌مبارزه‌ با رژيم‌ پهلوي‌ گذاشت‌ و مأمورين‌ ساواك‌ در زير شكنجه‌ دندانهايش‌را شكستند. انقلاب‌ كه‌ پيروز شد جزو اولين‌ افراد اعزامي‌ به‌ كردستان‌ بود.عرصه‌هاي‌ نبرد حق‌ عليه‌ باطل‌ بستر مناسبي‌ بود كه‌ استعداد بالقوه‌ او به‌فعل‌ در آيد و از فرماندهي‌ گروهان‌، به‌ فرماندهي‌ تيپ‌ هجدهم جوادالائمه‌برسد و دراين‌ سالها رشادت‌ و ايثارگري‌ او زبانزد خاص‌ و عام‌ بود تا آنجا كه‌دشمن‌ چنان‌ هراسي‌ از برونسي‌ داشت‌ كه‌ براي‌ سرش‌ جايزه‌ تعيين‌ كرد. اين‌ سردار سرفراز بعد از زيارت‌ خانه‌ خدا به‌ مرحله‌اي‌ از شهود رسيده‌بود كه‌ زمان‌ و مكان‌ شهادت‌ خودش‌ را مي‌ديد و سرانجام‌ در عمليات‌ بدر،پس‌ از رشادت‌ بسيار در چهار راه‌ خندق‌ در 25/12/63 به‌ شهادت‌ رسيد.
وصيت نامه :فرازي‌ از وصيت‌نامه‌ ... شما اي‌ زن‌، چون‌ زينب‌ كبري‌ (سلام‌الله عليها) فرزندانم‌ را هم‌ پدري‌كن‌ و هم‌ مادري‌، مادري‌ كه‌ اسلام‌ مي‌گويد. براي‌ چندمين‌ بار باز هم‌مي‌گويم‌؛ هر كس‌ آمد و گفت‌: فرزند بي‌ بابا نمي‌خواهم‌ بايد توي‌ دهنش‌بزنيد. همسر عزيزم‌ شما هفت‌ فرزند داريد، بايد آنها را آنچنان‌ با اسلام‌ آشناكنيد كه‌ روز قيامت‌ هم‌ به‌ درد خودت‌ بخورند و هم‌ به‌ درد من‌، در راه‌ امام‌خميني‌ كه‌ همان‌ راه‌ قرآن‌ و راه‌ امام‌ حسين‌ است‌ بروند تا سر حدشهادت‌. از همه‌ شما مي‌خواهم‌ كه‌ هر موقع‌ پسرانم‌ را داماد كرديد، يك‌دختر مؤمن‌ بگيريد، فاطمه‌ و زهرا را هم‌ يك‌ شوهر مؤمن‌ برايشان‌ انتخاب‌كنيد، براي‌ داماد و عروس‌ كردن‌ فرزندانم‌ پي‌ مال‌ دنيا نرويد، فقط‌ ببينيد كه‌ ازهمه‌ بهتر خدا را مي‌شناسد، ملاك‌ خدا باشد. در هر كار اگر انسان‌ خدا را درنظر بگيرد انحراف‌ ايجاد نمي‌شود. همسر عزيزم‌! اگر شما اين‌ حرف‌هايي‌ كه‌ من‌ در وصيت‌ نامه‌ نوشتم‌، عمل‌ كرديد، من‌اگر در راه‌ خدا شهيد شدم‌، شما را تا به‌ بهشت‌ نبرم‌! خودم‌ نمي‌روم‌. ازهمه‌ي‌ شما مي‌خواهم‌ كه‌ مرا حلال‌ كنيد و از پدر و مادر مهربانم‌ هم‌مي‌خواهم‌، كه‌ مرا حلال‌ كنند.
آلبوم تصاویر شهید شامل 164 تصویر ...
 در بانک تصاویر, کلید واژه: 'برونسي‌' را جستجو کنید
ليست خاطرات شهيد                                                              تعدادكل خاطرات 517
شهيد مي گفت : يك روز مادر خانم من به من گفت : عبدالحسين بدو ، بدو ! كه الان همسرت فارغ مي شود . بدو و يك قابله بياور . من هم سوار موتور شدم رفتم دنبال قابله . وقتي كه مي خواستم از چهار راه شهدا ...
گوينده :محمد رضا تيموري نسبت گوينده :همرزم
موضوع:زندگي مشترك ادامه ...
براي من از روستاي ديگري هم خواستگاري آمده بودند. وقتي پدر شهيد برونسي فهميده بود كه به خواستگاري من آمده اند، پدرم ناراحت شده و شبانه به روستاي ديگر رفتند و خبر دادند كه بين فاميل وصلت كرده ايم. ...
گوينده :معصومه سبك خيز نسبت گوينده :نامشخص
موضوع:زندگي مشترك ادامه ...
« در يكي از راهپيمائي ها فكر مي كنم ، روز چهلم شهداي تبريز بود . درگير شده و ما بدون ايشان برگشتيم . بعد از چند روز به ما خبر رسيد كه آزاد شده است ، چون فشاري روي دستگاه آمده بود نمي توانست ...
گوينده :محمد رضا رضايي نسبت گوينده :نامشخص
موضوع:خاطرات مبارزاتي،سياسي ادامه ...
من با شهيد ارتباط زيادي داشتم. تا اينكه يك روز به من گفت كه يك مسافرتي مي خواهيم برويم طرف زاهدان. گفتم: خوب برويم. در آن زمان قبل از برنامه ها ريشمان را خيلي كوتاه مي كرديم. ولي يك ته ريش ...
گوينده :سيد كاظم حسيني نسبت گوينده :نامشخص
موضوع:خاطرات مبارزاتي،سياسي ادامه ...
روزي كه حرم را به گلوله بسته بودند، همان روز دوباره ايشان را گرفته بودند. مدت 15 _ 10 روز ما از ايشان خبري نداشتيم. مرتب مردم رفت و آمد مي كردند. و هر كس چيزي مي گفت. يكي مي گفت: او را كشتند. ...
گوينده : نسبت گوينده :نامشخص
موضوع:خاطرات مبارزاتي،سياسي ادامه ...
ايشان وقتي كه از زندان آزاد شده بود از شكنجه هايي كه ديده بودند براي ما چيزي تعريف نمي كردند . اما وقتي دوستان طلبه اش به خانه ما مي آمدند اينها را مي برد به اتاق ديگر و هرچه شكنجه ديده بود نقل ...
گوينده : نسبت گوينده :نامشخص
موضوع:خاطرات مبارزاتي،سياسي ادامه ...
يك روز آقاي برونسي به منزل آمدند و گفتند : ما مي خواهيم براي كار بنايي به ايرانشهر برويم . وقتي مي خواست برود ، ديدم يك دبه روغن هم گرفته است ، گفتم اين روغنها را مي خواهيد چكار كنيد ؟ گفت: ...
گوينده : نسبت گوينده :نامشخص
موضوع:خاطرات مبارزاتي،سياسي ادامه ...
يك بار ديگر راهپيمايي شد و شيشه هاي بانك را شكسته بودند . باز ديدم ايشان دوباره نيامدند . سه چهار روزي گذشت گفتيم : حتما دوباره ايشان را گرفتند . ديگر برايمان عادي شده بود . زندانيش هم براي ما ...
گوينده :معصومه سبك خيز نسبت گوينده :نامشخص
موضوع:خاطرات مبارزاتي،سياسي ادامه ...
مي رفتند نوارهاي امام خميني را مي آوردند، داخل خانه اي كه مستأجر بوديم و با چند تا از طلبه ها داخل صندوق خانه و مي رفتند گوش مي كردند. به من هم گفتد پشت درب مواظب باشيد اگر ديديد كسي در زد سريع ...
گوينده :معصومه سبك خيز نسبت گوينده :نامشخص
موضوع:خاطرات مبارزاتي،سياسي ادامه ...
در سال 52 يك روز آقاي برونسي مرا با خودش به زاهدان برد . در مسافر خانه گذاشت و گفت : من مي روم كاري دارم و بر مي گردم اگر من دير آمدم شما همينجا بمان و نگران هم نشو ، هرچه گفتم : كجا مي خواهي ...
گوينده :سيد كاظم حسيني نسبت گوينده :نامشخص
موضوع:خاطرات مبارزاتي،سياسي ادامه ...
12345678910111213141516171819202122232425262728293031323334353637383940...
          
 جستجوی سریع
 جستجو

 یکی از هزاران ...
شهيد  سيدقاسم‌ سيدموسوي‌

 حدیث بیداری
20

 پایگاه های دیگر

 وبلاگ ها
  وبلاگ به ياد شهدا
  وبلاگ نور هزاره
  وبلاگ گمشده هزاره
  وبلاگ کربلاي جبهه ها يادش بخير
  وبلاگ کجائيد ياران
  وبلاگ کانال ماهي
  وبلاگ ويش سرخ