جمعه 19 شهريور 1389 آن چه مهم است حفظ راه شهداست، يعني پاسداري از خون شهدا، اين وظيفه‌ي اول ماست «مقام معظم رهبري حفظه‌الله»  بروز شده16/09/1387
 
 
 
سردار شهيد محمدمهدي‌ خادم‌اشريعه‌
نام پدر:صادق‌ محل تولد:شهرستان مشهد
تاريخ تولد:00/03/37 تاريخ شهادت :31/02/61
محل شهادت :دزفول منطقه :عمليات والفجر 1
مسؤليت :فرمانده‌تيپ‌ شغل :
عضويت : كادر يگان:سپاه پاسداران
گلزار :حرم‌مط‌هرامام‌رضا کد شهید:6110284
زندگي نامه :
وصيت نامه :
 در بانک تصاویر, کلید واژه: 'خادم‌اشريعه‌' را جستجو کنید
ليست خاطرات شهيد                                                              تعدادكل خاطرات 110
به كربلا رفته بوديم، باردار بودم و شهيد را در بطن خود مي پروراندم. در حرم امام حسين عليه السلام اولين تكان كودكم را احساس كردم و همسرم را از موضوع آگاه كردم. او زير بقعه سيد شهدا دست به دعا ...
گوينده :كبري متقي نسبت گوينده :مادر شهيد
موضوع:تولد و كودكي ادامه ...
پسر دكتر محمود مشكات (عبدي) و دو سه نفر ديگر از دوستانش بودند، بعد از اينكه خط آنها از شهيد جدا شد ،عكسهايي را كه با آنها داشت، پاره كرد وگفت: نمي خواهم با اينگونه افراد عكس داشته باشم.
گوينده :صادق خادم الشريعه نسبت گوينده :پدر شهيد
موضوع:خاطرات مبارزاتي،سياسي ادامه ...
شبي كه مي خواست برود جبهه آمد از من خداحافظي كرد بعد من گفتم : شما كجا مي خواهي بروي . گفت من مي خواهم بروم جبهه گفتم ، حالا نمي شود نروي؟ گفت : تو هم اين حرف را مي زني . بجاي اينكه من را تشويق ...
گوينده :مهري خادم الشريعه نسبت گوينده :خواهر شهيد
موضوع:عشق به جهاد ادامه ...
شهيد ابوالفضل سن سالش كم بود . فكر مي كنم 12_13 سال بيشتر نداشت . ايشان زماني كه آمده بود وارد منطقه شده بود ، سنش چون 12 سال بود به ايشان مي گفتند : آقا ابوالفضل شما چطوري وارد منطقه شدي ؟ مي ...
گوينده :سيد محمد حسيني نسبت گوينده :همرزم
موضوع:تدبير نظامي و مديريت ادامه ...
من يادم هست شب دوم عمليات چزابه بود . شهيد چراغچي نزد شهيد خادم الشريعه آمد و گفت : من مي خواهم بروم واز خط خبر بگيرم ، گفت : نمي خواهد بروي ، گفت : من بايد بروم ، مي خواهم مهمات ببرم گفت : اگر ...
گوينده :سيد محمد حسيني نسبت گوينده :همرزم
موضوع:تدبير نظامي و مديريت ادامه ...
در ضمن يك عمليات بود كه ما با يكي از برادر ها جلو بوديم و دشمن پاتك زده بود . به توپخانة ارتش بي سيم زدند كه شليك كند و آن هم چند گلوله بيشتر شليك نكردند ، بعد يكي از برادر ها گفت : برويم و به ...
گوينده :علي اصغر حسين آبادي نسبت گوينده :همرزم
موضوع:ايجاد روحيه در رزمندگان ادامه ...
زماني كه ما در بستان مستقر بوديم در آنجا يك سنگري به نام سنگر المهدي بود و اين سنگر مخصوص صدام ساخته شده بود كه به تصرف نيروهاي اسلام در آمده بود و آنجا مقر فرماندهي ما شده بود و ما افتخار ...
گوينده :سيد حسين حسيني نسبت گوينده :همرزم
موضوع:خاطرات جنگي ادامه ...
دوستانش مي گفتند : شب قبل از شهادت تا صبح نماز و دعا مي خواند ، مناجات با خدا داشته . بچّه ها سر به سرش مي گذاشتند و مي گفتند : چرا اينقدر تو امشب مناجات مي كني ؟ مي خنديده و چيزي نمي گفته است . ...
گوينده :ن .م خادم الشريعه نسبت گوينده :خواهر شهيد
موضوع:آخرين جملات شهيد ادامه ...
روز آخري كه رفت هنوز آن نگاهش يادم هست كه ايستاده بوديم . مادر گريه مي كردند . من گريه نمي كردم . همين طور اشك هايم داشت مي ريخت و داشتيم خداحافظي مي كرديم گفت : تو چرا ديگر گريه مي كني ؟ من ...
گوينده :ن .م خادم الشريعه نسبت گوينده :خواهر شهيد
موضوع:آخرين وداع با خانواده ادامه ...
آخرين لحظاتي كه در كنار ايشان بودم كمتر از يك ساعت از شهادت وي بود . روز قبل از شهادت فرماندهان خراسان به جبهه آمده بودند و جلساتي با اين آقايان داشتيم كه طي آن جلسات مسائل جبهه و جنگ بررسي مي ...
گوينده :سعيد ثامن پور نسبت گوينده :همرزم
موضوع:لحظه ونحوه شهادت ادامه ...
1234567891011
          
 جستجوی سریع
 جستجو

 یکی از هزاران ...
شهيد  محمدرضا پيله ‌وران‌

 حدیث بیداری
20

 پایگاه های دیگر

 وبلاگ ها
  وبلاگ به ياد شهدا
  وبلاگ نور هزاره
  وبلاگ گمشده هزاره
  وبلاگ کربلاي جبهه ها يادش بخير
  وبلاگ کجائيد ياران
  وبلاگ کانال ماهي
  وبلاگ ويش سرخ