سه شنبه 16 شهريور 1389
آن چه مهم است حفظ راه شهداست، يعني پاسداري از خون شهدا، اين وظيفهي اول ماست «مقام معظم رهبري حفظهالله»
بروز شده
16/09/1387
شهدا
صفحه نخست
سرداران شهید استان
سرداران شهید شهرستانها
جستجوی شهید
جستجوی خاطره
جستجوی عکس
معاونت ها
ادبیات
پژوهش
جمع آوری
هنری
رایانه
روابط عمومی
کتاب
نشر ستاره ها
کتابشناسی ایـثار وشهادت
کتابهای قابل دانلود
صوت و تصویر
صدا
کلیپ
تصاویر جبهه وجنگ
نظرسنحی
این سایت را چگونه ارزیابی می کنید؟
ضعیف
متوسط
خوب
عالی
شهيد عليرضا عاصمي
موضوع:شجاعت و شهامت
گوينده :
عليرضا عاصمي
پير سيدي بود بنام محمد دباغ كه شغلش قاليبافي و خيلي ساده و بي آزار بود . صبح از خانه بيرون مي آمد و به كار قاليبافي مي پرداخت . سپس نماز جماعت ظهر مي خواند و نهار را خورد تا عصر كه نماز جماعت بود . خلاصه آزارش به احدي نمي رسيد . در ضمن ، آنقدر شل بود كه هميشه به وي متلك مي گفتم كه درست راه برود و آنقدر شل كار نكند . اصلاً در انجام كارهايش خيلي شل بود يك روز به من گفت : علي ! گفتم : چي مي گويي ؟ گفت : من هم مي خواهم به جبهه بيايم ! گفتم : تو مي خواهي بياهي بيايي كه چه بكني ؟ گفت : يك آبي كه مي توانم بدهم ! گفتم : تو به درد جبهه نمي خوري و با اين شلي ، راه نيامده مي افتي ! گفت : نه ، مي خواهم بيايم ! گفتم : اگر من مسؤل جبهه باشم ، تو راه نمي دهم ! بعدها در جبهه بودم كه فهميدم ايشان به آنجا آمده است و نامه اش به دستم رسيد با اين مضمون كه وي آر پي چي زن است ! با خودم گفتم : ببين چه نيرويي با چه جور كاري و چه جثه اي بدون تجربه اي از پشت كار قاليبافي آمده و آر پي چي زن شده است . پس از مدتي فهميدم كه مجروح شده است و لذا براي عيادت به بيمارستان رفتم . با خودم مي گفتم : لابد از آنجا كه شل بوده ، خمپاره آمده و وي نخوابيده و يا تير خورده است ، اما بد قضاوت مي كردم وي پس از اينكه خوب شد و از بيمارستان بيرون آمد ، داستان مجروحيتش را اينطور برايم تعريف نمود : « بعد از عمليات كوشا دشمن تصميم به پاتك گرفت . تانكها همگي رديف شده و از خاكريز بيرون آمده بودند و دشمن در حال پيشروي بود . در اين حال فرمانده آمد و گفت : دو آر پي چي زن با كمكش و يك تيربار چي هم با كمكش و يك تير بار چي هم با كمكش مي خواهيم كه به جلو بروند و پيش از اينكه عراقيها به خط برسند حسابشان را برسند تا از آن جلوتر نيايند ! به محض اينكه گفت آر پي چي زن مي خواهيم ، اولين نفري كه دستش را بالا برد ، من بودم ، در حاليكه دفعة اولي بود كه به جلو مي رفتم . بهر صورت با كمكم هفت گلوله برداشته و 300 متر از خاك ريز خودمان جلوتر مي رويم و توي سنگر تانك مي نشينيم . آر پي چي زن ديگر هم با كمكش مي آيد و توي سنگر بعدي مي نشيند و همينطور تيربار چي هم با كمكش در سنگر بعدي قرار مي گيرند . عراقيها همچنان پيشروي كرده و به 500 متري سنگرها مي رسند . آر پي چي زن ديگر به من گفت : بزنيم محمد آقا ؟ گفتم : نه بابا كجا بزنيم ؟ بگذار جلو تر بيايند تا به هدف بخورد ! تانكها به 400 متري مي رسند ، اما ممن باز هم مي گويم كه نزنيم . تا اينكه به 250 متري رسيدند . ديگر نتوانست تحمل كند و گفت : بايد كارشان را بسازيم ! تير بار چي شروع به تير اندازي مي كند اما پس از اينكه يك نوار مي زند ، اسلحه اش گير مي كند و سپس خودش به همراه كمكش شهيد مي شوند و فقط از ما دو آر پي چي زن و دو نفر كمكشان ماند ! اولين گلوله را كه شليك كردم ، از فاصله 50 متري تانك رد شد . دومي هم از 50 متر آن طرف رد شد گفتم : بسم ا... بگويم و گفتم و اين بار گلوله از گلوله از نزديكش رد شد . بهر صورت سه گلوله من شليك كردم و سه گلوله هم آر پي چي زن ديگر و هيچكدام به هدف نخورده بود . هر كدام تنها 4 گلوله ديگر داشتيم در حاليكه ما را زير رگبار كاليبر گرفته بودند . از آنها سه گلوله را مي زنم كه يكي از آنها به تانك مي خورد و يكي ديگر باقي مي ماند . آر پي چي زن ديگر هم به مانند من عمل نمود و براي او هم يك گلوله باقي ماند . بهر صورت عراقيها جلوتر آمدند و به 150 متري رسيدند . ما نفري يك آر پي چي بيشتر نداشتيم و مانده بوديم كه چكار كنيم . آر پي چي زن ديگر به من گفت : آر پي چي را بگذاريم و و فرار كنيم ! اما من گفتم : نه به كجا برويم ؟ هنوز يكي ديگر داريم و مقاومت مي كنيم . قرار شد كه كمكها بروند و گلوله بياورند و آنها هم سينه خيز و دو لا دو لا خودشان را به خاك ريز رساندند اما وقتي به آنجا رسيدند ، ديدند كه احدي پشت خاك ريز نيست و همه خط را تخليه كرده اند . خط اول سقوط كرده و همگي پشت خط دوم قرار گرفتند و چون با ما ارتباطي نداشتند به ما نگفتند . در خط نه گلوله اي بود و كه برايمان بياورند و نه چيز ديگر ، كمكها خواستند به جلو بيايند اما با خود گفتند : آن دو نفر اسير مي شوند ، ديگر چرا ما هم اسير بشويم ! خواستند به ما علامت بدهند كه برگرديم اما نتوانستند و بالاخره مجبور شدند كه به خط دوم بروند . هنوز تانكها در حال پيشروي بودند و به 100 متري رسيدند . من هر چه به پشت سر نگاه كردم تا بلكه خبري از كمكها بشود ، فايده اي نداشت . در اينحال ديدم كه از پشت سنگر بعدي هشت نفر بيرون آمده يكي از آنها با اسلحه اشاره مي كند كه به آنجا بروم . من هم فكر كردم كه مي گويد : بيا تا با هم باشيم و دلگرم شويم . در اين زمان آر پي چي كناري بود و گلوله هم كناري ديگر خم شدم كه آنها را جمع كنم كه عراقيها فكر كردند مي خواهم بطرفشان شليك كنند ، بالاي سرم آمدند و يكي از آنها كلاش را روي سرم گذاشت . ديدم يك سبيلوي چهار شانه است و من را يك لقمة چپش مي كند . آر پي چي از دستم افتاد و و خشكم زد . دستها را بالاي سرم گذاشتم . در اين لحظه به من الهام شد كه با يك گلوله آر پي چي كه داري ، آنها هم كه مي خواهند تو را شهيد كنند ، سپس خم شو و آر پي چي را بردار ، اگر موفق نشدي همينجا شهيد مي شوي . خم شدم كه آر پي چي را بردارم ، عراقي شليك كرد و تير به كنار سرم خورد . وقتي كه دستم به زمين رسيد ، فهميدم كه آر پي چي مسلح است و گلوله روي آن است . چخماق آن كشيده شده و آماده شليك مي باشد . من هم معطل نكردم و آنرا جلوي شكم عراقي گذاشته و شليك نمودم . عراقي مي افتد روي خاكريز و دور مي شود . سر من نيز پر از تركش آر پي چي مي گردد پس از شليك ، از بس كه گيج شده بودم ، بپرم اين طرف خاك ريز ، طرف عراقيها پريدم و به طرف خودي موضع گرفتم . حالا اسلحه نداشتم و تنها دو نارنجك همراهم بود و پشت به عراقيها و رو به نيروهاي خودي قرار داشتم . عراقيها در فاصله 50 متري فكر مي كنند كه من يكي از خودشان هستم . ديدم كه رضا دوستم را هفت نفر گرفته اند و بعد از اينكه متوجه انفجار آر پي چي من شده اند . بطرف آنجا شليك مي كنند . نارنجكها را از ضامن كشيده و آماده پرتاب نمودم و سپس در حال حركت نارنجك ها را بطرف عراقيها انداختم . رضا كه متوجه موضوع شده بود ، فوراً سرش را درون يك چاله خمپاره كرد و عراقيها گيج و گنگ بودند كه رضا بخواب يعني چه ! نارنجكها منفجر شدند و دو تا از كلاشهاي عراقيها روي زمين افتاد . با آن كلاشها ، عراقيها را به رگبار بسته و به سرعت به عقب آمده و خود را به خاكريز خودي رسانديم . تازه فهميديم كه خط سقوط كرده است و بنا بر اين بطرف خط دوم حركت مي كرديم . در راه به رضا نگاه كردم و ديدم كه پايش پر خون است و به وي گفتم . بعد فهميدم كه يكي از تركشهاي آن نارنجكها به پاي رضا برخورد كرده بود . رضا هم به من گفت : سر تو هم كه خوني است ! به راهمان ادامه داديم . يكدفعه دشمن را پيدا كرديم و قمقمهايمان را از تانك عراقي پر آب كرديم . غذا هم كه نداشتيم . به شناسايي مواضع دشمن هم پرداختيم وبرگشتيم . راه رفتن در تپه هاي رملي بسيار مشكل بود ، آنهم با اسلحه و تجهيزات انفرادي كه همراهمان بود . خسته و كوفته و بدون غذا با اميد و رجا به راه خود ادامه داديم . در ميانه راه عده اي از برادران را ديدم كه همه چيز شان تمام شده بود . به آنها گفتيم : پاشيد تا برويم ، اگر خدا صلاح بداند ، ما را نجات مي دهد و گر نه در اين همين بيابان خوزستان مدفون مي شويم . ولي آن چيزي كه خداوند از ما خواسته ، تا آنجا كه مي توانيم بايد انجام دهيم و اطلاعات را براي عمليات آينده _ كه همان عمليات الله اكبر بوده _ به فرمانده بدهيم . يكي دو نفر از آنها سيگاري بودند و نتوانستند با ما بيايند و بقيه با بي رمقي به همراهمان آمدند. آب دهانم خشك شده بود و نمي توانستم آنها را نصيحت كنم و برايشان روايت و حديث بخوانم ، اسلحه ها را از آنها گرفتيم و پوتينهايمان را از پا در آورديم و با پاي برهنه به حركت ادامه داديم . اما چقدر مي توانستيم راه برويم . وقتي كه پا روي رمل مي گذاشتيم تا بالاي مچ پا درون آن مي رفتيم . هر يك قدم روي آنها برابر چند صد متر راه رفتن روي زمين عادي بود . يكي دو تپه كه جلوتر آمديم ، دو تا از برادرها گفتند : ديگر نمي توانيم ! از آنجا كه من مسؤل گروه بودم ، نمي توانستم ديگران را فداي آن دو نفر كنم ، و لذا با آنها خداحافظي كرده و گفتم : ما مي رويم و اگر راه را پيدا كرديم ، برگشته و نجاتشان مي دهيم و گر نه ما را شفاعت كنيد .نمي داني چقدر سخت بود لحظه اي كه انسان دوستش را در يك بيابان ، تك و تنها و به اميد مرگ بنشاند و خودش برود ، ولي براي ادامة مأ موريت مجبور بوديم .
صفحات مرتبط
خاطره بعدي از اين شهيد
خاطره قبلي از اين شهيد
خاطره بعدي از همين گوينده
خاطره قبلي از همين گوينده
خاطره بعدي با همين موضوع از كل خاطرات
خاطره قبلي با همين موضوع از كل خاطرات
جستجوی سریع
نام خانوادگی شهدا
محل شهادت شهدا
متن خاطرات
عناوین کتاب
سایت های مرتبط
عكسهاي سايت
جستجو
یکی از هزاران ...
حدیث بیداری
پایگاه های دیگر
وبلاگ ها
وبلاگ به ياد شهدا
وبلاگ نور هزاره
وبلاگ گمشده هزاره
وبلاگ کربلاي جبهه ها يادش بخير
وبلاگ کجائيد ياران
وبلاگ کانال ماهي
وبلاگ ويش سرخ