جمعه 19 شهريور 1389 آن چه مهم است حفظ راه شهداست، يعني پاسداري از خون شهدا، اين وظيفه‌ي اول ماست «مقام معظم رهبري حفظه‌الله»  بروز شده16/09/1387
 
 
 
شهيد عليرضا عاصمي‌ موضوع:شجاعت و شهامت
گوينده :عليرضا عاصمي
عمليات بدر بود جاده خندق يك روز صبح زود يكي از برادران به نام زارع آمد و گفت : جاده اي در جلوست كه مي خواهند بزنند برويم . چگونگي كار را ببينيم . فكر كردم براي بر آوردن مي رويم رفتم و ديدم كه قرار است همان موقع جاده زده شود من زارع بوديم و خرج گود ما را روي جاده كار گذاشتيم . اين را بگويم كه جاده خندق موقعيتي براي هر دو طرف داشت و عراق شديداً كار گذاشته بود كه آن را پس بگيرد و پاتك هاي بسيار سنگين انجام داده بود ك9ه خوشبختانه تا آن موقع موفق نشده بود ، اين جاده در وسط نيرومان دشمن پيشروي كرده بود و بسيار استراتژيك بود . جايي كه بچه ها مستقر بودند ششصد متري چهار راه معروف بود كه عراق در آن تعداد بسيار زيادي تانك مستقر كرده بود و آماده پاتك بود بچه ها چند روز مقاومت دليرانه اي كرده بودند و با مردانگي جلوي پيشروي عراقي ها را گرفته بودند عاقبت بر اين شده كه جاده را برش بدهند ، فرصتي هم نبود و عراق هر لحظه پيشروي مي كرد . با شهيد زارع رفتيم و خرج خودمان را گودما را كار گذاشتيم ، انفجار كرديم كه موفق نبود مجدد زديم سه چاله آماده شد و در همين حين علي رسيد خيالمان راحت شد و در حالي كه تا آن موقع از لحاظ روحي وضعيت خوبي نداشتيم و از نتيجه و چگونگي كار مظطرب بوديم ، با رسيدن علي آرامش عميق وجودمان را فرا گرفت ، قرار شد يك رديف ديگر چاله ايجاد كنيم و مواد بگذاريم و جاده را بزنيم . در هين هليكوپتر دشمن رسيد و چند تير شليك كرد كه خوشبختانه هيچ آسيبي به هيچ يك از ما سه نفر نرسيد هليكوپتر دشمن رسيد هليكوپتر رفت و مجدداً بعد از چند دقيقه برگشت ، من داشتم علي و زارع را تماشا مي كردم كه ديدم كاليبر هليكوپتر به سر زارع خورد و درجا شهيد شد . علي اصلاً متوجه نشد و همچنان بي وقفه مشغول كار بود . حتي تكه اي از مغز سر زارع به پشت علي اصابت كرده بود بي اعتنا به اطراف خود مشغول انجام تكليف و وظيفه بود . گفتم : علي ، زارع شهيد شد ، نگاه زيبايي به او كرد و گفت : مسئله اي نيست . بيا مشغول خالي كردن چاله شو . يكي دو نفر را صدا كرد زارع را عقب بردند ، من مشغول كار شدم . نا گفته نماند كه زارع در بدر ، قوي ترين بازوي علي بود و علي علاقه بسيار شديدي به او داشت ، ولي در هنگام شهادت او به واسطه موقعيت خاصي كه وجود داشت حتي يك لحظه كار را عقب نيانداخت و با تسلط عجيبي كار را ادامه داد ، نه اين كه علي احساسات نداشته باشد بلكه مي دانست كه بايد در آن شرايط خود را كنترل كند چاله ا را خالي كرديم و مي خواستيم يك رديف ديگر خرج گود بگذاريم و بزنيم فيتيله انفجاري نداشتيم ، علي گفت : با چاشني الكتريكي مي زنيم ، نا گفته نگذارم كه دشمن پس از انفجار اوليه ما متوجه شده بود و به شدت آن تكه جا را زير آتش گرفته بود هليكوپتر ها نيز براي جلوگيري از كار ما و انفجار جاده بر فراز سرمان پرواز مي كردند بچه هاي خط كه قرار بود عقب بنشينند كم كم به عقب مي رفتند ، عراقي ها كه بي تحركي ما را ديده بودند نيروهاي پياده و زرهي شان را به پيشروي وا داشته بودند لحظات عجيبي بود ، تير مستقيم تانك ها، آر پي چي ، كاليبر ، هليكوپتر ... از همه سوما را زير آتش داشتند آخرين خرج گود را كار گذاشته بودند كه دو خمپاره بسيار دقيق از سوي عراقي ها شليك شد و من دو سه تركش خوردم ، علي در حاليكه كار بود گفت : چي شد ؟ گفتم : زخمي شدم بدون آن كه كار را عقب بيندازد و يا تزلزلي در اورخ دهد گفت : خودت را به عقب بكش كسي نيست كمكت كند من هم به زور خودم را عقب كشيدم حالا ديگر علي در يك طرف تك و تنها بود و دشمن در حال پيشروي با تمامي امكانات و نيروهاي آتش خود را عقب كشيدم حالا ديگر علي در يك طرف بود و دشمن در حالي پيشروي با تمامي امكانات و نيروي آتش خود در طرف ديگر علي براستي يك تنه در مقابل تمامي كفر قد علم كرده بود ، آن لحظات را شايد هيچكس نتواند درك كند . و مطمئناً زبان و قلم نيز عاجز از گفتن و نوشتن و ترسيم واقعي آن لحظات است به جرات مي گويم علي در آن لحظه نقطه ثقل جهان بود . تمامي جان جهان نگران جان علي ، دشمن آتش را شديد تر كرد و علي انگار آتش به فرمان خدا بر او گلستان همچنان تك و تنها مصمم و استوار بي هيچ هراس و تزلزلي مشغول كار ، از اين جا به بعد را از زبان خود او مي گويم ، وقتي علي تك و تنها مي ماند مي بيند بر اصر اصابت خم پاره سيمهاي رابط از چند جا قطع شده است سيمها را وصل مي كند پشت خاكريز مي اندازد و دستگاه آتش را بكار مي گيرد با تعجب مي بيند انفجار روي نداد در مي يابت سيمهاي رابط مجدداً در اثر حجم آتش دشمن قطع شده است دوباره سيمها را وصل مي كنند دستگاه را به كار مي گيرند ولي باز هم انفجار صورت نمي گيرد چندين بار اين مسئله تكرار مي شود در اين حال دشمن كه به شدت از احتمال زدن جاده هراسان شده بود تمامي حجم آتش خود را بر روي جاده اي كه تنها 12 متر عرض داشت متمركز كرده بود و مشغول پيشروي بود شيطان نيز همراه و هم دست دشمن بعثي چندين مرتبه با توجيهات پيچيده اي همچون مگر اين جاده چقدر ارزش دارد تو فرمانده هستي و بايد از خودت مراقبت كني وجود تو براي اسلام ارزش دارد سعي در گمراه كردن علي مي كند ولي شيطان كجا و روح پر عزمت اين بنده مخلص خدا كجا اين جريان را كه علي برايم تعريف كرد از او سءال كردم علي جان حقيقت را بگو علي وقتي در آن لحظه اي كه سيمها را وصل كرده بود و به وسيله دشمن قطع مي شد و تو تك و تها بودي هليكوپتر دشمن روي سرت تانكها نيرو پياده زرهي دشمن كاليبر ها و غيره ... همه تو را هدف قرار داده بودند تو چه احساس داشتي و به چه مي انديشيدي علي گفت : شيطان لحظه اي در جلدم نفوذ كرد كه علي تو تازه ازدواج كرده اي و تازه پدر شده اي اگر اينجا مقاومت كني رسول تو يتيم مي شود و خانمت بي سر پرست زن و بچه ام و خانواده ام جلويم مجسم شد و اين كه تو جيهاتي از قبيل اين كه هنوز جبهه ما تو نياز دارد اين عمليات را رها كن و خودت را نجات بده مي گفت : اين نداي شيطان بود ولي به ناگاه ندايي از درونم مرا خطاب قرار داد كه اي علي اگر تو شهيد شوي و اگر رسول تو همسرت يتيم و بي سر پرست شوند ولي با استقامت تو زنان و رسولان زيادي سرپرست خودشان را از دست نمي دهند و استقامت تو از به شهادت رسيدن تعدادي زيادي از نيروهاي اسلام و شكست خط جلو گيري مي شود علي استقامت كن خانواده ات را فراموش كن از خط و نيروهاي اسلام دفاع كن علي مي گفت : آن ندا من را خطاب قرار داد كه الان تو تنها مي تواني جاده را بزني با توكل به خدا و استعانت از او كارت را ادامه بدي علي مي گفت : اين ندا نيرويي به من داد توانستم به خوبي به كارم ادامه بدهم (اين گفت گو بين شهيد و نويسنده خاطرات روي داده است) علي كه مي دانست دسن يابي دشمن به جاده خندق يعني نابودي تمامي دست آوردهاي عمليات بدر با تسلط و خونسردي عجيبي هر بار كه سيمهاي رابط در اثر تركش به گلوله هاي دشمن قطع مي شود زير آتش بي نظير و به نقطه به نقطه دشمن كافر آنها را وصل مي كند و آماده انفجار مي شود در اثر تكرار چندين باره اين مسئله علي مي بيند كه اگر انفجار چند درجه ديگر طول بكشد دشمن سر مي رسد و او را اصير كرده و يا به شهادت مي رساند و مأموريت نيز انجام نميشود پس چاره اي نممي بينم به هر نحوي است اتصالات را آماده مي كند و خيتيله را آتش مي زند و شروع به عقب آمدن مي كند هر شش يا هفت متري محل انفجار سيمهاي خارداري بود كه علي هنگام عقب نشيني پايش به آنها گير مي كند و هر كار مي كند نمي تواند خود را از آن سيمها رها كند همه مي دانند كه انفجار چندين خرج جاده در فاصله شش يا هفت متري يك نفر از ائ هيچ چيز باقي نمي گزارد علي با دانستن اين مسئله همان جا دراز مي كشد خرج جاده ها با صداي مهيبي منفجر مي شود و جاده را برش مي دهد علي كه در فاصله شش يا هفت متري اين انفجار بود دوچار موج گرفتگي مي شود بر اثر اصابت تكه هاي بزرگ سنگ به كمرش دوچار يك نوع فلج آني مي شود تا چند دقيقه هيچ گونه حركتي نمي تواند بكند و پس از آن احساس وظيفه و شوق بيشتري به اسلام او را به پيوستن به ياران كمك مي كند .
صفحات مرتبط
خاطره بعدي از اين شهيد خاطره قبلي از اين شهيد
خاطره بعدي از همين گوينده خاطره قبلي از همين گوينده
خاطره بعدي با همين موضوع از كل خاطرات خاطره قبلي با همين موضوع از كل خاطرات
 جستجوی سریع
 جستجو

 یکی از هزاران ...
شهيد  علي ‌اکبر نوريان ‌جويمند

 حدیث بیداری
20

 پایگاه های دیگر

 وبلاگ ها
  وبلاگ به ياد شهدا
  وبلاگ نور هزاره
  وبلاگ گمشده هزاره
  وبلاگ کربلاي جبهه ها يادش بخير
  وبلاگ کجائيد ياران
  وبلاگ کانال ماهي
  وبلاگ ويش سرخ