سه شنبه 16 شهريور 1389 آن چه مهم است حفظ راه شهداست، يعني پاسداري از خون شهدا، اين وظيفه‌ي اول ماست «مقام معظم رهبري حفظه‌الله»  بروز شده16/09/1387
 
 
 
شهيد عليرضا عاصمي‌ موضوع:عشق به جهاد
گوينده :عليرضا عاصمي
وقتي جنگ شروع شد ، اولين گروهي كه از كاشمر اعزام شد ، گروه ما بود ، اينكه مي گوييم (ما ) اميدوارم حمل بر زياد نشود ، آن زمان بسيج ملي بود و بسيج مستضعفين نبود . يك روز سپاه اعلام كرد كه مي خواهد نيروهاي بسيج را به جبهه بفرستد . در مقابل سپاه كاشمر جمع شديم . حدود 200 نفري بوديم كه از ميان ما 96 نفر انتخاب شدند كه اسم من به علت كوچكي سن جزو آنها نبود . هر چه اصرار كردم كه مرا هم ببرند قبول نكردند ، هر چه گريه كردم كسي نبود كه به من جواب مثبت بدهد . همه مي گفتند : كه من كوچك هستم . البته آن موقع 17 سال داشتم و مي گفتند كه بالاي هيجده سال را مي برند . اتوبوسها آماده رفتن شدند . بچه ها سوار شدند و من هنوز گريه مي كردم ولي جواب رد مي شنيدم . هنگام حركت اتوبوسها پنهاني خودم را به ميان بچه ها انداختم و حركت كرديم . به وسطهاي راه كه رسيديم خود را به مسئول بچه ها معرفي كردم . گفت : بايد برگردي ! با التماس گفتم : دلم را نشكن ، بالاخره با پا در مياني بچه هاي ديگر قبول كرد و اسم مرا هم ثبت كرد 97- عليرضا قاسمي . ساعت 12 شب به مشهد رسيديم . يك هفته در آنجا بوديم . آنجا ما را با اسلحه (ام - يك ) مسلح كردند و بچه ها از شوق (ام يكها ) را مي بوسيدند . پساز يك هفته دوباره كوچكها را تصفيه كردند ولي من مجدداً خودم را داخل بزرگترها جا زدم . روز بعد باز هم تصفيه شروع شد و آنهايي را كه خدمت سربازي انجام نداده بودند ، از ليست حذف كردند ولي باز هم اسم من در ليست سربازي رفته ها بود . به هر جهت با نجات از چندين مرحله تصفيه سر انجام از مشهد به سوي اهواز حركت كرديم .
صفحات مرتبط
خاطره بعدي از اين شهيد خاطره قبلي از اين شهيد
خاطره بعدي از همين گوينده خاطره قبلي از همين گوينده
خاطره بعدي با همين موضوع از كل خاطرات خاطره قبلي با همين موضوع از كل خاطرات
 جستجوی سریع
 جستجو

 یکی از هزاران ...
شهيد  حسن‌ آرچين

 حدیث بیداری
20

 پایگاه های دیگر

 وبلاگ ها
  وبلاگ به ياد شهدا
  وبلاگ نور هزاره
  وبلاگ گمشده هزاره
  وبلاگ کربلاي جبهه ها يادش بخير
  وبلاگ کجائيد ياران
  وبلاگ کانال ماهي
  وبلاگ ويش سرخ