سه شنبه 16 شهريور 1389 آن چه مهم است حفظ راه شهداست، يعني پاسداري از خون شهدا، اين وظيفه‌ي اول ماست «مقام معظم رهبري حفظه‌الله»  بروز شده16/09/1387
 
 
 
شهيد عليرضا عاصمي‌ موضوع:هوش و استعداد
گوينده :مريم عاصمي
سحرگاه روز بعد از عمليات والفجر مقدماتي بود ، علي و يكي از يارانش كه بعدها شهيد شد (شهيد امير طاهري ) به خط مي روند ، تا موقعيت منطقه را ارزيابي كنند ، به علت مسائل و مشكلات خواصي نيروهاي اسلام ، قدري به عقب رفته بودند و كسي در خط مقدم نبوده است . علي و امير در هنگام جستجو در منطقه به كانالي بر مي خورند كه تعداد زيادي مجروح در آن بوده است و همه در انتظار اينكه كسي بيايد و آنان را به عقب ببرد . آتش دشمن نيز بسيار شديد بود ، علي با درك هوشيارانه اي كه از موقعيت نبرد داشت در مي يابد كه امكان رسيدن كمك و حمل اين مجروحين به عقب وجود ندارد و تا ساعتي ديگر كه هوا روشن شود دشمن پيشروي كرده و به احتمال زياد تمام اين عزيزان اسير مي شوند ، ضمناً علي مي دانست كه به علت كمي وقت اگر هم موفق به آوردن ماشين براي بردن آنها شوند ، تنها يكبار مي توانند مجروحين را تخليه كنند و همه مجروحين نيز در يك ماشين جاي نمي گيرند . تصميم عجيبي مي گيرند كه حاكي از برخورد روان شناسنامه و شناخت عميق اوست . با بي تفاوتي و خونسردي ظاهري به مجروحين كه به شدت طلب كمك مي كردند مي گويد : نمي دانيد چه شده است ، همه عقب نشيني كرده اند و تنها من و دوستم زنده مانده ايم ، ما هم كار داريم و تا ساعتي ديگر هوا روشن مي شود و عراقيها سر مي رسند ، بنابراين هر كسي مي تواند هر جور هست خودش را عقب بكشد ، با گفتن اين حرف آه و ناله عزيزان مجروح بلند مي شود و در مقابل اصرار بيش از حد آنها ، علي با دلي خونين ولي با ظاهري معمولي مي گويد :‌ اصلاً به ما چه مربوط ما رفتيم . تعدادي از مجروحيم كه چاره اي نمي بينند و وضعشان نسبت به بقيه بهتر بود با باقيمانده قواي خويش از كانال بيرون مي آيند و با وضعي كه دل هر بيننده را مي سوزاند شروع به حركت به سوي بقيه نيروها مي كنند و علي و شهيد طاهري در حاليكه تمامي وجودشان گريه است ، مي روند تا كمك بياورند ، هوا كم كم شروع به روشن شدن كرده بود و زمان بسيار اندك و تنها موجودي يك وانت . علي مي بيند اگر تمامي مجروحين را بخواهند دو نفري از كانال بياورند و در وانت بگذارند حتماً روز مي شود و عراقيها سر مي رسند ، دوباره با تسلط عجيب و ذهني هوشيار فكري به خاطرش مي رسد ، وات را لب كانال مي گذارد و مي گويد : ما عجله داريم و به زور اين ماشين را گير آورده ايم و بايد به سرعت برويم ،‌هر كس مي تواند سريع سوار ماشين شود و شروع به گاز دادن مي كند ،‌ تعدادي ديگر از برادران كه مي توانستند خود را به لبه كانال برسانند با هر زحمتي هست سوار ماشين مي شوند در حاليكه سنگدلي ظاهري علي ، همه را به تعجب وا داشته است . علي و امير به لبه كانال مي آيند و مي بينند ده يا بيست نفري كه مانده اند واقعاً نمي توانند كوچكترين تكاني بخورند . با سرعت شروع به انتقال آنها به داخل وانت مي كنند و چون زمان كم بوده است و هر آن امكان رسيدن دشمن وجود داشته است ، مجروحين را به ناچار با زور و فشار و اجبار روي هم قرار مي دهند ، در حاليكه ناله هاي جانسوز اين عزيزان جگرشان را به آتش كشيده بود اما چاره چه بود بايد همه را تخليه مي كردند و زمان در اين مسئله نقش عمده اي بر عهده داشت و بدين ترتيب با هوشياري علي كليه عزيزان مجروح به عقب آورده مي شوند . (در اين هنگام علي مي گويد : ديدم يكي از عزيزان كه دستش قطع شده بود عزيز ديگري كه پايش قطع شده بود را كمك مي كرد و دست در گردن هم خود را به عقب و به ماشين مي كشيدند .
صفحات مرتبط
خاطره بعدي از اين شهيد خاطره قبلي از اين شهيد
خاطره بعدي از همين گوينده خاطره قبلي از همين گوينده
خاطره بعدي با همين موضوع از كل خاطرات خاطره قبلي با همين موضوع از كل خاطرات
 جستجوی سریع
 جستجو

 یکی از هزاران ...
شهيد  احمدرضا کلاته‌ميري‌

 حدیث بیداری
20

 پایگاه های دیگر

 وبلاگ ها
  وبلاگ به ياد شهدا
  وبلاگ نور هزاره
  وبلاگ گمشده هزاره
  وبلاگ کربلاي جبهه ها يادش بخير
  وبلاگ کجائيد ياران
  وبلاگ کانال ماهي
  وبلاگ ويش سرخ