سه شنبه 16 شهريور 1389 آن چه مهم است حفظ راه شهداست، يعني پاسداري از خون شهدا، اين وظيفه‌ي اول ماست «مقام معظم رهبري حفظه‌الله»  بروز شده16/09/1387
 
 
 
شهيد بابامحمد رستمي‌رهورد موضوع:امدادهاي غيبي
گوينده :محمد تقي لوخي
يك روز سيد حميد بافتي آمد و به من و بابا رستمي گفت : در اهواز جايي را پيدا كرده ام كه انبارها پر از مهمات است . گفتم : شوخي مي كني ؟ گفت : نه وا.. گفتيم : مال كيست ؟ گفت : نمي دانم انبار ها خيلي بزرگ است و پر از سلاح مي باشد و گفت : اينجا را ارتش گذاشته و فرار كرده است . بابا رستمي گفت : لوخي برو و ببين جريان از چه قرار است ؟ ماشين خاوري را كه نمي دانم از كدام شهرستان نان خشك آورده بود برداشتيم و با برادر بافتي رفتيم . به انبارها كه رسيديم ديديم دو تا برادر ارتشي با فاصله زيادي از انبارها آن طرف خيابان ايستاده اند . وقتي ما را ديدند ، گفتند : شما چه مي خواهيد ؟ گفتيم : براي سلاح آمده ايم . گفتند : از كجا آمده ايد : گفتيم : از خراسان آمده ايم و نيروهايمان الان در اينجا مستقر هستند و سلاح نداريم . در حالي كه عقده راه گلويش را گرفته بود . گفت : برو دست از دلم بردار - هر دو استوار بودند و گريه مي كردند - نگو دو خمپاره روي انبارها اصابت كرده بود و اينها مي ترسيدند كه به انبارها نزديك شوند . گفتند : برويد ما نمي توانيم داخل انبار برويم . ما گفتيم : بابا ، عراق الان مي آيد و اينها را مي گيرد ، دشمن دارد اهواز را مي گيرد ، هيچ كس نيست ، ما بايد سلاح ببريم و دست خالي نرويم . گفتند : ما سلاح نمي دهيم . گفتيم :به حرف شما نيست اتفاقا همان اسلحه ژ3 تاشو بابا رستمي همراه ما بود ماشه را پايين دادم وگفتم برادر مي خواهي سلاح بدهي به خوبي بده اگر ندهي ما دست خالي برنمي گرديم گفتند شما زور مي گوييد گفتم نه ، شما سلاحي را كه مي خواهيد به دشمن بدهيد به ما بدهيد . گفتند : ما نمي دانيم شما چكاره هستيد تا اين حرف را كه زد من همان كارتي را كه از تهران به ما داده بودند و حكمي داشتيم به آنها نشان دادم بعد گفت : خيلي خوب ما به شما سلاح مي دهيم ولي بايد خودتان سلاح را باز كنيد و اگر اتفاقي افتاد خون شما با خودتان است . و از داخل خيابان به ما نشان دادند كه گلوله خمپاره به سقف خورده بود و چون كه شيرواني بود آن را خراب كرده بود . آمدند در انبار را باز كردند و دوباره به آن طرف خيابان برگشتند . من و برادر بافتي به داخل انبار رفتيم و ديديم به چه سلاحي روي هم گذاشته اند . چند جعبه را كه آتش خورده بود كنار گذاشتيم و 300 تير بار ام ژ 3 آكبند در خاور بار كرديم . ارتش از من تعهد گرفت كه بعد از اتمام جنگ اين سلاحها را برگردانم و ما از آن موقع داراي سلاح شديم .
صفحات مرتبط
خاطره بعدي از اين شهيد خاطره قبلي از اين شهيد
خاطره بعدي از همين گوينده خاطره قبلي از همين گوينده
خاطره بعدي با همين موضوع از كل خاطرات خاطره قبلي با همين موضوع از كل خاطرات
 جستجوی سریع
 جستجو

 یکی از هزاران ...
شهيد  محمدعلي‌ الهي

 حدیث بیداری
20

 پایگاه های دیگر

 وبلاگ ها
  وبلاگ به ياد شهدا
  وبلاگ نور هزاره
  وبلاگ گمشده هزاره
  وبلاگ کربلاي جبهه ها يادش بخير
  وبلاگ کجائيد ياران
  وبلاگ کانال ماهي
  وبلاگ ويش سرخ