سه شنبه 16 شهريور 1389
آن چه مهم است حفظ راه شهداست، يعني پاسداري از خون شهدا، اين وظيفهي اول ماست «مقام معظم رهبري حفظهالله»
بروز شده
16/09/1387
شهدا
صفحه نخست
سرداران شهید استان
سرداران شهید شهرستانها
جستجوی شهید
جستجوی خاطره
جستجوی عکس
معاونت ها
ادبیات
پژوهش
جمع آوری
هنری
رایانه
روابط عمومی
کتاب
نشر ستاره ها
کتابشناسی ایـثار وشهادت
کتابهای قابل دانلود
صوت و تصویر
صدا
کلیپ
تصاویر جبهه وجنگ
نظرسنحی
این سایت را چگونه ارزیابی می کنید؟
ضعیف
متوسط
خوب
عالی
شهيد بابامحمد رستميرهورد
موضوع:خاطرات مبارزاتي،سياسي
گوينده :
مجيد اكبر زاده
شهيد بابارستمي يك شب بعد از نماز مغرب و عشاء اشاره كردند كه در مسجد امام رضا (ع) بين چهار راه لشكر و ديدگاه لشكر مراسمي هست و افرادي كه آماده هستند در خدمتشان باشيم، آنجا برويم. به جز يكي دو نفر بقيه همراه اين شهيد بزرگوار رفتيم و بعد از استماع سخنراني يكي از روحانيون پيرو خط امام متوجه شديم كه حد فاصل چهار راه لشكر و ديدگاه لشكر پر از نيروي مسلح است كه البته يك تعداد از جوانهايي كه آن زمان جلوي سينماها بيكار بودند و به يك معنا كسب و كاري نداشتند ولگرد محسوب مي شدند به آنها هم هر كدام يك چماقي به دستشان داده بودند كه مردم را كتك بزنند. اينها را هم آورده بودند و از عمال رژيم سلطنتي هم يك نفر آمد وارد مسجد شد و گفت: كه شماها بايستي هر چه سريعتر اين مكان را ترك كنيد. يادم هست كه شهيد بابارستمي آنجا رفت صحبتي كرد. دقيقاً يادم نيست صحبتهاي ايشان را و بعد آمد و نشست. باز اينها باهم مشورت كردند. برادرهاي ما هم كه داخل مسجد بودند به پرسش و پاسخ با همان روحاني بزرگوار ادامه دادند. دقايقي نگذشت كه همان سرهنگي كه بعداً در حين انقلاب به دست مردم هميشه در صحنه جانش را الحمدا... از دست داد، آن آقا داخل مسجد آمد و گفت: كه شماها مي توانيد خيلي آرام بدون اينكه شعار بدهيد، به منزلتان برويد. خوب طبيعتاً ما هم با شهيد رستمي و شهيد نظامي و بقيه برادراني كه همراه بودند، از مسجد بيرون آمديم به محض اينكه برادران همه از مسجد خارج شدند و به خيابان رسيدند يك كلمه اي به رمز آن سرهنگ گفت: و نيروهايش به جان ماها ريختند و چون تعداد نيروهاي وفادار به رژيم سلطنت آنجا زياد بود، شايد هر يك نفر ما به دست دو نفر اينها افتاد. من شهيد رستمي را دقيقاً خاطرم هست كه پيرمردي كه الان ايشان را در نماز جمعه مي بينم همين امروز خدمتشان رسيديم. آن پيرمرد را بغل كرده بود تا باتومها و چماقها به سر و صورت اين پيرمرد باصفا اصابت نكند و آنها به شهيد رستمي مي زدند. سه چهار نفري محكم مي زدند با باتوم و چماق مي زدند و ايشان جان آن پيرمرد را نجات داد.
صفحات مرتبط
خاطره بعدي از اين شهيد
خاطره قبلي از اين شهيد
خاطره بعدي از همين گوينده
خاطره قبلي از همين گوينده
خاطره بعدي با همين موضوع از كل خاطرات
خاطره قبلي با همين موضوع از كل خاطرات
جستجوی سریع
نام خانوادگی شهدا
محل شهادت شهدا
متن خاطرات
عناوین کتاب
سایت های مرتبط
عكسهاي سايت
جستجو
یکی از هزاران ...
حدیث بیداری
پایگاه های دیگر
وبلاگ ها
وبلاگ به ياد شهدا
وبلاگ نور هزاره
وبلاگ گمشده هزاره
وبلاگ کربلاي جبهه ها يادش بخير
وبلاگ کجائيد ياران
وبلاگ کانال ماهي
وبلاگ ويش سرخ