جمعه 19 شهريور 1389
آن چه مهم است حفظ راه شهداست، يعني پاسداري از خون شهدا، اين وظيفهي اول ماست «مقام معظم رهبري حفظهالله»
بروز شده
16/09/1387
شهدا
صفحه نخست
سرداران شهید استان
سرداران شهید شهرستانها
جستجوی شهید
جستجوی خاطره
جستجوی عکس
معاونت ها
ادبیات
پژوهش
جمع آوری
هنری
رایانه
روابط عمومی
کتاب
نشر ستاره ها
کتابشناسی ایـثار وشهادت
کتابهای قابل دانلود
صوت و تصویر
صدا
کلیپ
تصاویر جبهه وجنگ
نظرسنحی
این سایت را چگونه ارزیابی می کنید؟
ضعیف
متوسط
خوب
عالی
شهيد بابامحمد رستميرهورد
موضوع:خاطرات مبارزاتي،سياسي
گوينده :
مجيد اكبر زاده
من خاطرم هست كه يك شب اين كارت پستالهاي عكس امام را كه شهيد رستمي داده بودند براي جلسه ما يكي بيشتر نداده بودند در لاي قرآن گذاشته بوديم آن شب ديديم غريبه اي وارد جلسه شد . البته آن فرد را مي شناختيم . ايشان از همان اهل محل بود و از همان باز نشسته هاي ارتش آن زمان . ايشان آمدند نشستند و وفاداري ايشان به رژيم سلطنتي براي تمام اهل جلسه محرز بود ايشان نشستند و ديدند كه جلسه قرآن هست . روحاني معظم جلسه هم با اشاره سر به ايشان خوش آمد گفتند و ما هم نمي دانستيم كه آن تمثال مبارك را داخل كداميك ازاين قرآنها گذاشتيم حالا مشيت چه بود كه آن قرآني كه تمثال مبارك حضرت امام لاي آن بود ، به دست اين آقا افتاد و يك مرتبه ديديم كه اين خيلي آرام اطرافش را نگاه كرد و چند دقيقه اي بيش نبود كه نشسته بود بلند شد و عذر خواهي كرد كه من بر مي گردم به محضي كه ايشان از درب اتاق خارج شد سيد روحاني محفل اشاره كرد به صاحب بيت كه ايشان را دنبال كنيد كه تا كجا مي رود و بلا فاصله قرآن را نگاه كرديم ديديم كه تمثال مبارك حضرت امام داخل همان قرآن است و آن زمان هم مستحضر هستيد كه داشتن تمثال حضرت امام از نظر آنها جرم بود روحاني محفلمان اشاره كردند كه اينجا را ترك كنيد . هنوز اهل جلسه آنجا را ترك نكرده بودند كه صاحب بيت وارد شد و گفت : آن سواري كه مي بينيد پايين ايستاده آنها ساواكي هستند و قرار هست كه بريزند به خانه و همه را ببرند البته خدا نگهدار مردم خوب و مومن ميهن اسلامي ما باشد . آن زمان هم افرادي بودند كه ياري مي دادند و همراهي مي كردند و از رژيم سلطنتي منزجر و متنفر بودند . همسايه ديوار به ديوار باني محفل آن شب ما جزوافرادي بود كه با ما همراه بود . با هماهنگي صاحب خانه به داخل منزل آن برادرمان رفتيم . درب خانه آنها كه از كوچه بعدي باز مي شد از آنجا همه به سلامتي آن شب به خانه هايمان رفتيم . البته براي صاحب بيت مشكلاتي به وجود آوردند و ايشان را هم بردند . بيشتر از يكي دو ساعت شايد 4-5 ساعت ايشان را نگه نداشتند و چون آنها مدركي در دست نداشتند به ايشان گفته بودند كه شما اينها را فراري داده ايد . ايشان هم گفته بود نخير ، اينها اهل جلسه هستند و ما برنامه قرائت قرآن داريم و آنها قرآنشان را خواندند و بعد هم رفتند .
صفحات مرتبط
خاطره بعدي از اين شهيد
خاطره قبلي از اين شهيد
خاطره بعدي از همين گوينده
خاطره قبلي از همين گوينده
خاطره بعدي با همين موضوع از كل خاطرات
خاطره قبلي با همين موضوع از كل خاطرات
جستجوی سریع
نام خانوادگی شهدا
محل شهادت شهدا
متن خاطرات
عناوین کتاب
سایت های مرتبط
عكسهاي سايت
جستجو
یکی از هزاران ...
حدیث بیداری
پایگاه های دیگر
وبلاگ ها
وبلاگ به ياد شهدا
وبلاگ نور هزاره
وبلاگ گمشده هزاره
وبلاگ کربلاي جبهه ها يادش بخير
وبلاگ کجائيد ياران
وبلاگ کانال ماهي
وبلاگ ويش سرخ