سه شنبه 16 شهريور 1389 آن چه مهم است حفظ راه شهداست، يعني پاسداري از خون شهدا، اين وظيفه‌ي اول ماست «مقام معظم رهبري حفظه‌الله»  بروز شده16/09/1387
 
 
 
شهيد بابامحمد رستمي‌رهورد موضوع:خاطرات مبارزاتي،سياسي
گوينده :مجيد اكبر زاده
در يك روز يادم هست كه سربازان و افرادي كه آن زمان با تانك و اينها وارد صحنه بودند مردم را مي زدند ، اذيت مي كردند ، همه مي دانيم كه چه اوضاع و احوالي بود خود شهيد بزرگوار كه همراه مردم بود وارد يك كوچه بن بستي شد . مردم نيز فكر نمي كردند كه كوچه بن بست است . ايشان وارد شد و همه با هم وارد شديم . بعد يك سرباز كه توجيه نبود و مسائل را نمي دانست ، با تفنگ و قنداق تفنگ مردم را مي زد و اذيت مي كرد و از اين كارش لذت مي برد . دقيقا يادم هست كه شهيد رستمي تفنگ او را گرفت و وقتي سرباز تفنگش را از دست داد رنگش پريد و التماس مي كرد كه تفنگ را بدهيد، كه بالاخره من را اعدام خواهند كرد . شهيد نصيحتش مي كرد و مي گفت: آخر تو نمي فهمي كه چه مي كني چرا اينقدر ناداني ؟ گفت آخر به من دستور داده اند و من نيز بايد اين دستور را اجرا كنم ، بعد ايشان اشاره كرد كه اين كار تو كمك به ظلم است و كمك به ظالم و تو نيز در اين ظلم شريك هستي ، او اصرار مي كرد كه تفنگ مرا بدهيد ايشان هم خشاب ژ 3 را باز كرد و تفنگ را به او داد ، او باز اصرار مي كرد اگر خشاب را ندهي مرا مي كشند و از بين مي برند ، اينجا ديگر شهيد رستمي احتياط كرد كه اگر خشاب را به او مي داد او شايد باز جهالت بدتر ازاين مي كرد و لذا گفت : اين خشاب را به منزل حضرت آيت ا... شيرازي مي دهم و شما برويد و از آنجا بگيريد و اين كار را هم كرد.
صفحات مرتبط
خاطره بعدي از اين شهيد خاطره قبلي از اين شهيد
خاطره بعدي از همين گوينده خاطره قبلي از همين گوينده
خاطره بعدي با همين موضوع از كل خاطرات خاطره قبلي با همين موضوع از كل خاطرات
 جستجوی سریع
 جستجو

 یکی از هزاران ...
شهيد  علي‌ محمدزاده‌

 حدیث بیداری
20

 پایگاه های دیگر

 وبلاگ ها
  وبلاگ به ياد شهدا
  وبلاگ نور هزاره
  وبلاگ گمشده هزاره
  وبلاگ کربلاي جبهه ها يادش بخير
  وبلاگ کجائيد ياران
  وبلاگ کانال ماهي
  وبلاگ ويش سرخ